
داستان درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد.سرباز قبل از این که به خانه برسد، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت: « پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.»پدر و مادر او در پاسخ گفتند: « ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.»پسر ادامه داد: « ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده، معلول شده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خو...
ادامه مطلب
روزی مظفرالدین شاه وارد مجلسی می شد، جلوی در ورودی دو نفر سرباز ایستاده بودند.شاه روی به یکی از آن ها کرده و پرسید: اسم تو چیست؟مأمور گفت: قربانعلی.پرسید: این چیه که در دست داری؟گفت: اسلحه است.شاه گفت: باید از آن به خوبی مواظبت کنی، این تفنگ مثل مادر توست.بعد شاه از دیگری پرسید: این كه در دست داری، چیست؟مامور دوم گفت: قربان. این مادر قربانعلی است. بخوانید...
ادامه مطلب